نگاهي به فرازهاي مهم در زندگاني شيخ نجم‌الدين كبري

 

ارازمحمد سارلي

در جرگه عاشقان و عرفا سبكبالاني، جانِ تن پيراسته با كشف و شهود، حقايقي از عالم علوي را ادراك نموده‌اند كه تا قرنها همواره ياد و ذكرشان بر دلهاي سالكان طريقت حكومت مي‌كرده است. شيخ نجم‌الدين كبري در زمره‌ي همان مرشداني است كه با حرقه‌اي از نور، ظلمات را در نورديد  و خلايق را به نور حق آشنايي داد. او متعاقب دوران شيخ‌ابوسعيدابي‌الخير مهنه‌اي، شيخ احمد جام (536 ق) در 540 هجري در خيوه و خوارزم به دنيا آمد سفرهاي باطني و ظاهري فراواني را پشت سر گذاشت تا در رديف اولياءاللّه قرار گيرد و رموز و كراماتي را بروز دهد كه اسلاف او چنين عوالمي را تجربه نكرده بودند  مگر معدود كساني كه از (رقيب ديوسيرت)  به خداي خود پناه بردند و (نفس خويشتن بكشتند از  براي يار) و در آذرخش حقيقت ذوب شدند و محو گشتند آنگاه از جام معرفت الهي سر كشيدند و از الف قامت يار دوباره رُستند. و به نشان آن نشئه ثاني كراماتي به ظهور رسانيدند. بنابراين هر يك از عرفا از خرمن عالم كشف و شهود بهره‌اي به فراخور حال برده‌اند. مولوي با بياني شاعرانه براي شناخت جهان به نگاهي معتقد است كه از درون و فارغ از نقش و ظاهر برون، حقيقت امور و واقع اشيا را با مكاشفه و شهود ديد و چنان كه هست شناخت به عبارتي عارف براي وصول به حقيقت از ظاهر اشيا به باطن اشيا نفوذ مي‌كند. موضوعي كه برگسون در باب شهود يا درون بيني بدان معنا تاكيد دارد. اگر چه اين مرحله به آساني ميسر نمي شود و رنج و مجاهدتي مي‌طلبد تا از پي اطفا آتش مطالبات نفساني جوانه‌‌هاي زهد و محبت سر بر آورند و پرده‌ها و حجاب  برافتد و بر آستان چشمه‌ي زلال معرفت خيمه‌‌‌ي بزم و سرور بر پا كنند.  شيخ نجم‌الدين كبري از اعاظم عرفايي بود كه در آسياي مركزي و ايران بواسطه مجاهدتهايش خيمه‌هاي معرفت برافراشته و شاگرد پرورش داد. شيخ ولي تراش گرديد. در اينجا به چهار حادثه مي‌پردازيم كه در زندگي وي رخ نموده و او زنگ بيداري و هوشياري را پيشاپيش نواخته است. هر يك از اين رويدادها به خودي خود حكايت از علو مرتبت آن شيخ شهيد دارد بدون اينكه وارد تشكيك‌هايي شويم كه پيرامون زندگي و وقايع اتفاقيه حياتش ممكن است مطرح باشد و يا اينكه به آثار گرانبهايش چون «آداب الصوفيه» و «رساله الساير الحاير الواجد» و «منهاج السالكين» و غيره اشاره كنيم. به ذكر وقايعي بسنده مي‌كنيم تا مقام و منزلت شيخ را در يابيم كه طامه الكبري بود و نهضت كبرويه از او آغاز گرديد.

 

واقعه اول: مردان خدا را انكار مكن

اين كرامت درشان خود شيخ بروز كرده. كرامت استادانش شيخ جوان را سخت متاثر ساخته و نتيجه‌ي آن تحول روحي عميق نجم‌الدين كبري است. او وقتي كه بعد از كسب علوم از خراسان و تبريز به مصر مي‌رسد و در محضر «شيخ اسماعيل روزبهان» تلمّذ مي‌نمايد  به توفيق دامادي او نايل مي‌گردد و از آن صاحب دو فرزند مي شود. روزي از غرور جواني رعونتي يافته، قصري خود را برتر از استاد انگاشت. شيخ انديشه‌ي او را به فراست دريافت و فرمود: «فرزند كار تو در اين مكتب تمام است» و او را نزد شيخ عمّار مي فرستد آنجا نيز روزي خود را برتر از استاد مي پندارد. شيخ عمار نيز با اطلاع از وسوسه‌ي باطن او، به «شيخ روزبهان» معرفي مي‌كند. نجم‌الدين خود را برتر از اين استاد ندانست اما در صحت وضويش ترديد نمود و اعمال او را موافق با دستور شرع ندانست . در همين حال يكباره به عالمي شبيه به خلسه فرو رفت، خود  را در صحراي محشر يافت و شيخ روزبهان را بر پشته‌ي بلندي در حلقه‌ي مرده خويش‌ ديد. در اين وقت ندايي شنيد كه پيروان شيخ روزبهان از جمله‌ي رستگارانند. بي‌درنگ به سوي او شتافت. اما شيخ قفايي سخت بر او زده گفت: «مردان خدا را انكار مكن». در اين لحظه نجم‌الدين به خود آمد شيخ را ديد كه از نماز فارغ شده است. بر قدمش افتاد و استغفار نمود. شيخ با سر انگشتان سيلي نرمي بر گردن وي زد و فرمود: «مردان خدا را انكار مكن».

 

دومين واقعه: در دريا، ميراد

شيخ نجم‌الدين كبري شاگردان زيادي داشت و به همين جهت شيخ ولي تراش گفته‌اند يكي از آنان شيخ مجد‌الدين شرف بن مؤيد است كه مولد او را بغداد‌‌ك از بلاد خوارزم نيز گفته‌اند. او شاگردي بود بسيار زيبا و محتشم و از خانداني بزرگ، شيخ او را به رياضات شاق وامي‌داشت تا اينكه به مراتب عالي نايل آمد و از اقطاب سلسله‌‌ي كبرويه گرديد. اما كبرو غروري بر او مستولي شده روزي در محفلي گفت: «ما بيضه‌ي بط بوديم بر كنار دريا. شيخ ما را در زير پر گرفت، اكنون ما بر امواج خروشان درياها سواريم و شيخ بر كناره مضطرب و حيران» وقتي كه غمازان اين سخن را به گوش شيخ رسانيدند مكدر شد و گفت: «در دريا، ميراد».

مجدالدين از تكدر خاطر استاد واقف گشت. هراسان طشتي آتش بر سرگذارده به پوزش خواهي سر در قدم استاد نهاد. آن بزرگوار فرمود: «چون به طريق درويشان از سخنان پريشان عذر خواستي ايمان به سلامت بري اما در دريا ميري و ما  نيز در سر تو شويم» شيخ مجد‌الدين بسيار خوش سيما بود. قامتي بلند و چهره‌اي سفيد و اندامي متناسب داشت و با معلومات وسيعي كه فرا گرفته بود بر منبر مي رفت و با صوتي شيرين و مؤثر نطق مي‌كرد و خطبه مي‌خواند. تركان خاتون صيت زيبايي و سخنوري او را شنيد مخفيانه به مجلس وي مي رفت و سخت دلباخته‌ي او گرديد. و در عقد نكاح او در آمد. چندي بعد سلطان محمد از ما وقع مستحضر شده فرمان داد آن خطيب دانشمند بي‌گناه را دست و پا بسته در جيحون غرق كنند. سرنوشت مجد‌الدين آنگونه  شيخ پيش بيني كرده بود مرگ در دريا بود خبر شهادت او به عرض استادش رسيد بي‌حد متأثر شد و سلطان را نفرين كرد.

 

واقعه سوم: فتنه مغول، ديه‌ي فرزند

سلطان محمد وقتي از تأثر شديد شيخ نجم‌الدين كبري مطلع شد شخصًا با طبقي زر و شمشيري برهنه به خانقاه وي رفته گفت: «شيخا قضاي آسماني بر دستٍ من رفت اگر بيتَ قبول كني آن زر و اگر قصاص فرمايي اين سر» شيخ به گريه افتاد و در حالي كه ريش سپيدش از اشكِ ماتم تر شده بود گفت: «دبتِ خونِ فرزندم زر نيست سر است. سرِما، سرِ تو.  سر بسيار خلايق كه در آن فتنه بر باد رود و عالم خراب شود.».

چهار سال پس از اين واقعه چنگيز با چند صد هزار قشون مغول عازم ايران و توران شد و در سال 618 په قصد تسخير گرگانج پايتختِ خوارزم و دستيابي بر تركان خاتون آن را در محاصره افكند غافل از آنكه او از قلبِ ممالك خوارزمشاهي كه در حيطه‌ي تصرف و مطيع اراده‌ي او بود خارج گرديده است. بدين ترتيب قتل عام مردمان بيگناه آغاز شد و سه بزرگان و ايران و بسيار خلايق در فتنه‌ي مغول بر باد رفت.

 

واقعه چهارم: شهادت در كنار مردم

آن زمان كه سپاه مغول به جانب خوارزم توجه نمودند چنگيزخان و اولادش كه بر عُلّو مرتبه‌ي شيخ نجم‌الدين وقوف يافته بودند چند نوبت كس نزد آن جانب فرستاده، التماس كردند كه از «جرجانيه» بيرون رود تا آسيبي به ذاتِ با بركاتش نرسد.

اما شيخ جواب داد: «ما در وقتِ آسايش و فراغت با اين مردم به سر برده ايم. چگونه جايز باشد كه در زمانِ نزولِ رنج و عنا و حلولِ محنت و بلا از ايشان مفارقت كنيم؟ و چون آن لشكرِ قيامت اثر،  نزديك خوارزم رسيدند و شيخ نجم‌الدين و شيخ سعد‌الدين حموي و شيخ رضي‌الدين علي لالا و شيخ سيف‌الدين با خزري و بعضي ديگر از اعاظمِ اصحاب را كه زياده بر شصت نفر بودند اجازه داد كه از آن ولايت خارج شوند. آنان گفتند چه خوب است كه شيخ با ما در اين سفر همراه باشند. شيخ نجم‌الدين كبري جواب داد: مرا اذن خروج نيست و هم اينجا شهيد خواهم شد و اصحاب و يارانش با او وداع نمودند و به هر طرف رفتند. روزي كه لشكريان مغول وارد شهر شدند. شيخ جمعي را كه در خدمتش باقي مانده بودند. طلبيد و گفت : «قومُوا علي اسمِ اللّه فقاتِلوا في سبيل اللّه» آنگاه برخاسته، خرقه‌ي خود را برافكند.  ميان محكم ببست و بغل پر سنگ ساخته نيزه‌اي به دست گرفت و روي به جنگ مغولان آورد و بر ايشان. سنگ مي‌زد تا سنگ‌هايي كه در بغل داشت تمام شد و لشكر چنگيزخان، آن جناب را تيرباران كرد يك تير بر سينه‌ي مباركش آمد و چون آن تير بيرون كشيدند مرغ روح مطهرش به رياض بهشت ماوي گزيد. بدين ترتيب در كنار هزاران شهيد شهر اورگنج به مقام والاي شهادت رسيد.

گويند كه شيخ نجم ‌الدين در وقت شهادت، پرچم كافري را گرفته بود و پس از آن از پاي افتاد ده كس نتوانستند كه آن كافر را از دستش خلاص سازند و عاقبت كاكلِ كافر را بريدند و نظر به اين معني مولانا جلال‌الدين گفته است:

ما از آن محتشانيم، كه ساغر گيرند

ني از آن مُفلِسكان كه بُز لاغر گيرند

به يكي دست، مي‌خالص ايمان نوشند

به يكي دستِِ‌گر، پرچم كافر گيرند.

 

منابع:

1-        زرين كوب، دكتر عبدالحسين، ارزش ميراث صوفيه.

2-        دامادي، دكتر سيد محمد، ابوسعيد نامه.

3-         دانش پژوه، محمد تقي، فرهنگ ايران زمين.

4-        زرياب خوئي مرحوم عباس، انتقاد بر اسرار التوحيد.

5-        مجمع الصفحاء ، ج 1.

6-        رياض العارفين.

7-        آداب صفويه.

8-        منهاج الساكنين.

9-        تذكره الاولياء.

10-    جامع التواريخ.

11-    روضه الصفا.